زهره دودانگه
سخنی از نیچه وجود دارد که میگوید: "اخلاق پیش از هر چیز ابزاری است که جامعه را پاس داشته و آن را از زوال باز می دارد." بر همین اساس است که از بنیان های اصلی اصلاحات اجتماعی، بکاربستن اصلاحات اخلاقی است، یعنی مصلحان جامعه همیشه به دنبال اصلاح اخلاقیات بوده و از فساد و تزویر و نقض حقوق دیگران و .... در جامعه نالیده اند. چشم اندازی که برای اصلاحات در جوامع انسانی میتوان تصور نمود رسیدن، و یا بهتر بگویم نزدیک تر شدن، به آرمانی است که از آن به تعبیری مدینه فاضله افلاطون یا همان آرمانشهر خودمان یاد میکنند؛ سرزمینی رویایی که بشر روزگار درازی است آرزوی دستیابی به آن را در فکر می پروراند و هنوز که هنوز است در حد یک خیال برایش باقی مانده. در یک کلام اصلاح یعنی گام به گام پیشروی در راهی که ما را به این کمال مطلوب یاری میکند. بدیهی است که اولین قدم برای پیمودن چنین مسیری طولانی شناخت و تحلیل آن آرمان نهایی و همچنین زیر-اهداف آن است، یعنی این که بدانیم آن کمال مطلوبی که در این مدینه فاضله یافت می شود و ابناء بشر برای رسیدن به آن میخواهند از هم سبقت بگیرند چیست و مراحل رسیدن به آن به چه ترتیبی است. مرحوم سید محمد علی جمالزاده، نویسنده برجسته معاصر، تعریف بسیار خوبی درباره جامعه آرمانی در مقدمه کتاب «آزادی و حیثیت انسانی» با نقل بیتی ساده بیان کرده و آن بیت این است: "بهشت آنجاست کازاری نباشد/کسی را با کسی کاری نباشد". این مختصر در واقع مفهوم کاملی از تعریف یک جامعه ایده آل را به دست میدهد و از روی آن میتوانیم معیارهایی چند در شرح جامعه آرمانی استخراج کنیم. بدیهی است جایی که در آن کسی را با کسی کاری نیست و آزاری هم به کسی نمی رسد جایی است که هم آزادی مطلق موج میزند و هم درجه خصال نیکوی انسانی به حدی رسیده که مردمان آن از آزادی خود استفاده سوئی نکرده و به هیچ کس آزاری نمی رسانند و این یعنی اوج مدنیت! پس دو شاخص اصلی برای انسان مطرح میشود، اولی آزادی و دومی اخلاق، و به راستی نیز اگر دقیق بنگریم خود به این نتیجه می رسیم که پایه و اساس تعریف ماهیت انسان متمدن و تفاوتش با سایر جانداران هم همین است که آزاد باشد و در عین حال اخلاق را رعایت کرده و حقوق دیگران را ارج بنهد. این مفهومی دوسویه است، یعنی تا آزاد نباشد فرصتی برای نمایش اخلاقیات خود ندارد و اگر این اخلاقیات را به زیر پای نهد نیز آزادی او واجد ارزشی نیست. واژه آزادی که از آن صحبت میکنیم همان آزادی صوری یعنی آزادی های مدنی و اجتماعی است که از مدت ها پیش موضوع دستیابی به آن، به عنوان یکی از معیارهای جامعه ایده آل و حق طبیعی بشر، در بسیاری جوامع محوریت یافته و نویسندگان و متفکرین سیاسی بسیاری در این باب قلم می فرسایند. برخی تا حدی به آن دست یازیده و برخی نیز همچنان ناکام در افقی تلالو این گوهر را می بینید و برای در دست گرفتن آن راه پر تلاطمی را می پیمایند؛ و اما از دومین اصل که همان اخلاق است، میتوان تحت عنوان آزادی درونی یاد کرد. آزادی درونی نیز باز به تعبیر جمال زاده یعنی آزاد بودن ذهن و ضمیر از قیود صفات زشت مانند دروغ و بخل و آز و حسادت و ... و همچنین اوهام و خرافات، که بلا شک ارزش آن کمتر از آزادی صوری نیست و بسیاری از بزرگان ما را بدان فراخوانده و آن را آزادگی و وارستگی و به عبارتی آزادی واقعی نامیده اند. برخی باور دارند که بر خلاف آزادی مدنی و اجتماعی، که دست یافتن به آن دشوار تر و تحت عوامل بیرونی و نیازمند مبارزات مداوم و بعضا پرخطر است، تحصیل این آزادی درونی در دست خودمان است و رسیدن به آن آسان تر؛ و همچنین گویند که راه آزادی مدنی از همین اصلاح درونی میگذرد و کسی تا راست و آزاد منش نباشد به آزادی های دیگر نخواهد رسید. ولی در این میان بسیاری نیز باور دارند که دستیابی به آن آزادی درونی، که ما را به وسیله خواندن و شنیدن پند عرفا و بزرگان و ... بدان دعوت کرده اند، چندان هم ساده و مستقل از عوامل خارجی و محیط و جامعه پیرامون ما نیست، بلکه بخش بزرگی از آن از دست ما نیز خارج شده و ما را در همین اولین گام باز داشته است. گویا اندرز مصلحان هم کارساز نیست و بسیاری از مردم دلزده از پند شنوی تنها به ادامه گذران زندگی ولو بدون آزادی درونی و بیرونی امید دارند... و اما چرا اینگونه است؟ علی دشتی در مقاله دروغ مصلحت آمیز در مجموعه سایه (نشر اساطیر،1383)، به نحوی بسیار زیبا بدین امر اشاره میکند. او نیز اخلاق را اصلی برای حفظ جامعه و اصلاح آن میداند، وی اشاره میکند آن دروغی که از آن به عنوان دروغ مصلحتی یاد می شود یکی از مفاسدی است که میتواند اخلاق را در جامعه ما مسموم کند، چرا که برای هرکاری میتوان دلیلی تراشید و عموما همه دروغ هایی که در دنیا گفته می شود برای مصلحتی است و اگر فایده ای در این میان نباشد گفتنِ دروغ لغو و بیفایده است. علی دشتی برای گفته خویش مثالی به جا آورده و شیوع رذایلی چون دروغ را برخاسته از شرایط جامعه میداند. چنانکه سعدی گفت: «دروغ مصلحت آمیز به از راست فتنه انگیز است». دشتی باور دارد که: « این جمله از قلم شاعر ملتی بیرون می آید که در حال انحطاط و تاخر اخلاقی واقع شده و فضایل او تحت تاثیر عوامل اجتماعی رو به اضمحلال گذاشته است.» و اینگونه ادامه میدهد که وقتی این سخن سعدی را با آموزه های زرتشت بزرگوار به مقایسه میگذاریم که دروغ را مطلقا غیر قابل عفو قلمداد کرده، به این نتیجه می رسیم که میان یک ملت شجاع و جهانگیر و یک ملت اسارت دیده و مغلوب تفاوت فاحشی وجود دارد؛ بر اولی این اندیشه حاکم است که اگر مصلحتی دیدی دروغ بگو و دیگری آن را لغوکرده و توصیه میکند که اگر هم شخصی برای نجات خود دروغی گفت اقلا بدان مباهات نکند. پس میتوان اینگونه نتیجه گرفت که عوامل اجتماعی و شرایط حاکم بر جامعه امری اساسی در بهبود اخلاق مردم آن جامعه در هر مقام و جایگاهی است، چه مردم عادی و چه مصلحان و کارگزاران و مسئولان؛ این شرایط خود متاثر از عوامل و زمینه های پایه ای است که بسیاری از آنها در میان جوامع گوناگون مشترک است. این امور مشترک در اولین قدم شامل حداقل نیازهای انسانی است که باید توسط کارگزاران جامعه تامین شود . نیازهایی مثل خوراک، پوشاک، تفریح، آموزش، درمان، اشتغال و امنیت و یا به عبارتی فراهم آمدن یک زندگی بدون دغدغه ی نیازهای پایه ای و اصلی؛ یعنی کسی از بابت جان و مال و موقعیت خود در آینده ی دور و نزدیک هراس نداشته باشد. بدیهی است که اگر شرایط فراهم آوردن چنین اموری، که حقوق اولیه انسان محسوب می شود، وجود نداشته باشد، فرد کمتر فرصتی برای پرداختن به اندیشه های والاتری در زمینه اخلاق و عرفان و هنر و هر آنجه به معنویات در آمیزد، می یابد. در چنین جامعه ای امکان اینکه افراد برای گریز از حس نا امنی و تامین نیازهای خود اخلاق را زیر پا گذارند بسیار بالا بوده و نمیتوان انتظار داشت که آزادی و آزادگی درونی و یا همان اخلاق خودمان برای مراعات حقوق دیگران در بستر یک آزادی مدنی و اجتماعی و همچنین مقدمه ظهور آن نمود یابد. بد نیست اشاره کنم چندی پیش در گفتگویی از آقای کاتوزیان در باب خوی و خصلت ایرانیان میخواندم بدین مضمون که گویی عدم احساس امنیت اصلی است که از دیرباز در میان اقشار جامعه ما امری فراگیر بوده است؛ از نادر شاه افشار و شاه عباس بگیر تا ناصرالدین شاه که از بیم به خطر افتادن موقعیت خود کشته اند و کور کرده اند تا بزرگانی چون امیر کبیر و مصدق که به واقع به خاطر خدمات خود از سوی استبدادیون امنیت نداشتند و تا بسیاری از مسولین و مردم عادی که در روزگار کنونی در بسیاری امور همانند آینده شغلی و مالی خود خاطری آسوده ندارند و به خاطر حفظ امنیت و آتیه ی خود ممکن است بسیاری از ارزش ها را به زیر پای نهند. شاید بسیاری از کسانی که این نوشتار را میخوانند این موضوع را به نوعی تجربه کرده باشند. من نیز به عنوان فردی از این جامعه (که به تازگی از عرصه دانشگاه به محیط جامعه وارد شده) این واقعیت تلخ را ، که از آن به موج بی اخلاقی تعبیر میکنم، لمس کرده و با تضادهای بسیاری در عرصه نظر و عمل مواجه شده ام. می توانم به جرات بگویم که از بزرگترین سوال هایی که در ذهن من و هم نسلان من نقش بسته این است که چرا زمانی که به مقام کاربست اصول و ایده های خود، که بعضا بسیار هم زیباست، می رسیم چیزی در دست نداریم. آن سخنان و شعار هایی که ما در محیط دانشگاه به عنوان ارزش های پایه ای در کاربست علم و فن فرا گرفتیم و با پاک دلی دانش جویانه خود قصد داشتیم آن را در آینده ی جامعه به کار ببندیم کجا، و شرایط واقعی که بسیاری را در همین حیطه علم به دروغ و ریا و ... میکشاند کجا! به واقع راه حل در دست ماست یا مسئولان جامعه ما؟ چه زمان میتوان اصول خلل ناپذیر اخلاقی را که مفری از آن برای کسی وجود نداشته باشد حاکم نمود و مصلحت را برای شکستن آن ها باطل کرد؟ اگر راه آزادی مدنی از آزادی درونی میگذرد، راه آزادی درونی، که به واقع معیارهای تئوری آن را میدانیم و درباره آن خوانده ایم و شنیده ایم، در مقام عمل از کجا گذشته و موانع آن چگونه حل میشود؟ آیا مانع اصلیِ حاکمیت اخلاق در بسیاری از محافل و نهاد ها و اجتماع های ما، همان بی اخلاقی نیست که سبب محرومیت انسان های بسیاری از حقوق پایه خود شده و آن ها را نیز از ارزش های درونی گریزان میسازد؟ این پرسش های و صدها پرسش دیگر مواردی هستند که تا کنون برای آن ها پاسخی در خور، که بر سر آن توافقی جمعی (ولو نسبی) وجود داشته باشد، یافته نشده و چه بسا تا زمانی که -علی رغم تلاش مصلحان برای بهبود شرایطی که بستر پیدایش چنین سوالاتی را فراهم نموده اند- پاسخ داده نشوند و حرکتی جمعی برای رفع مشکلات یاد شده آغاز نگردد، دستیابی به آزادی درونی و برونی میسر نخواهد شد. امید است شرایطی فراهم شود که جامعه به پاسخ این چراها و آیاها رسیده و هرکس در هر جایگاهی که هست به آن اصل ایرانی خویش برگردد که میگوید: "راه در جهان یکی است وآن راه راستی است.
2 دیدگاه:
بسیار عالی بود
سپاس
زهره عزیز،
نوشتار زیبایی بود.
در مورد بخش پایانی نوشتار شما، من گمان برم که یکی از عللی (نه همه آنها) که بقول شما ما نتوانستیم به آن توافق جمعی در مورد نحوه بدست آوردن و نگاهداشتن آزادی برسیم این میباشد که از سوی ما هیچگاه تلاش جدی انجام نگرفته تا تعریف جامع و قابل قبول وهمه پسندی که همگی به آن قلبا (ونه تنها بصورت ظاهری) احترام گذارند و بپذیرندش، عرضه نماییم. بزبان ساده : در مورد حدود و ثغور و سود و ضرر(!؟!؟) آزادی خیلی از ما کم میدانیم. بخاطر همین هم مرتب بیشتر از همه از سوی خود غافلگیر میشویم.
موفق و پیروز باشید.
ارسال يک نظر