یکشنبه ۶ مارس ۲۰۱۱

یاد مصدق


متاسفانه مشغله ای که داشتم مرا هم از بروز کردن تارنگارم بازداشت، و هم از رفتن به سفر کوتاهی که مدت ها آرزوی آن را داشتم. ولی اکنون هم دیر نیست، نه امشب و نه شب های دیگر، هیچ گاه برای یاد کردن از دکتر مصدق دیر نیست، هرچند در قالب نوشتاری کوتاه و یا دمی را در کنار مزار او سپری کردن...
بهتر دیدم در سالگرد درگذشت مصدق بخشی از نوشتار شیرین سمیعی، همسر نوه ایشان در کتاب «در خلوت مصدق» را در تارنگار خود بگذارم:

« صبح روز مرگ مصدق به بیمارستان رفتم، در راهرو به خانم پرستاری برخوردم که دیده بودم چه سان از جان و دل به او می رسید. نامش را از یاد برده ام اما چهره اش را همچنان به خاطر دارم. از من پرسید : میخواهید او را ببینید؟ من سری تکان دادم، او مرا به سمت اتاقی هدایت کرد و دربش را گشود. من به درون رفتم و خانم پرستار درب را بر روی من بست و خود بیرون شد. من ماندم و او، در سکوتی ژرف که فضا را می پوشاند.خاموشی سنگین بود و من بار وزنش را با تمام وجود، در درون و برون خودم احساس می کردم. برای نخستین بار در زندگی خود، خود را با پیکر بی جانی در یک چنین سکوتی تنها می یافتم. میدانستم که این آخرین خلوت ماست اما نمیدانستم که چه بایدم کرد.
تخت خوابی در گوشه ی اتاق و او بر روی آن، لابد رو به قبله، دراز کشیده بود و ملافه سفیدی سراپایش را می پوشاند. مدتی بی حرکت در کنارش ایستادم و غرق در همان سکوت عمیق تماشایش کردم، سپس جرات یافتم و آهسته ملافه را از رویش پس زدم. تا به آن روز جز بر روی پرده سینما مرده ای ندیده بودم. چشم بر او دوخته، تماشایش کردم. میداستم که آن اتاق و آن سکوت را برای همیشه به خاطر خواهم سپرد. خفته بود در خوابی که بیداری نداشت و من همچنان در کنارش ایستاده بودم. مدتی گذشت تا به خود آمدم و دیدم که اشک می ریزم.
برای اولین بار پس از مرگ پدرم در سوگ کسی گریه می کردم. در سوگ پیرمرد بَرَک پوش عبا به دوشِ تنهایی که بالاجبار هر روز در احمد آباد، کنج حیاط می نشست و افسوس شکست نهضتش را می خورد، نه در سوگ آن مصدق مبارزی که نفت را ملی کرده بود، چرا که او نیازی به اشک من نداشت. سال ها بود که ملت ایران در ماتم از دست دادنش عزادار می بود...»

در ادامه شیرین سمیعی ادامه می دهد که علیرغم وصیت دکتر مصدق مبنی بر دفن شدن در کنار شهدای 30 تیر، شاه اجازه این کار را نداد؛ حتی این اجازه به خانواده مصدق داده نشد که مرگ پدر خویش را اعلام کنند. او این ماجرا در چند جمله کوتاه اینگونه بیان می کند : «به خانواده مصدق اجازه ندادند مرگ او را اعلام کنند. در همان روز دولت یا ساواک خود از طرف فامیل اعلان درگذشتش را به دو روزنامه عصر داد که در آن نام دخترش ضیاء اشرف از قلم افتاده بود. بیش ترین آشنایان از چنین واکنشی در برابر مرگ مصدق در شگفت بودند و از خود می پرسیدند این همه واهمه به خاطر یک جنازه از برای چه؟...»

اما زیباترین جملات این بانو در صفحه 200 این کتاب و همچنین به عنوان متنی برگزیده در ابتدای آن آورده شده است، که من نیز با این جملات نوشتار را - که در حقیقت از من نیست- به پایان می برم:



«به او بالیدن چه آسان و چو او زیستن چه مشکل
یکه بود و بی مانند و تا به امروز نیز همچنان در درون خانواده اش بی همتا مانده است و در بیرون از آن نامدار و سرفراز.
چرا که در طول عمرش سخن جز به حق نگفت و به نا حق نپیوست.
راه آزادی را از برای ملت ایران بگشود و طعمش را هرچند بس کوتاه بدو بچشاند
غرور و سربلندی را به او بنمود و چشمانش را بر روی مکر استعمارگران باز کرد
تسلیم زور نشد و سر در برابر زورگویان فرود نیاورد.
به دنبال نام نرفت و درپی جاه و مال نشد، با دشمن ستیز کرد و سر به اجانب نسپرد.
پای بر معتقداتش ننهاد و از مبارزه هیچ نهراسید، به خاطر آرمانش به زندان رفت، مرگ به جان خرید و عمری را در تبعید به دور از خانه و خانمان گذراند.
این چنین بود برگزیده ایرانیان گشت و نماد آزادگان ایران زمین.
به دل ها راه یافت و یادش زنده و نامش جاودان بماند،
نه به خاطر اسم و رسم و نه به خاطر ثروت و مقام و ایل و تبارش، بلکه فقط به خاطر آن چه بود و کرد و آن چنان که زیست.
سرانجام نیز رسید به آن چه که سزاوارش بود.»


امروز سال هاست که از سفر ابدی آن پیر احمد آبادی می گذرد، اما به قول شیرین سمیعی راه او خالی از سالکان وی نمانده و روزگار نیز هیچ گاه بری از آزادگان نخواهد بود، به بیانی هر دورانی زنده به وارستگان زمان خود است.

بر گرفته از کتاب «در خلوت مصدق» نوشته ی شیرین سمیعی، نشر ثالث، 1387



1 دیدگاه:

فرهنگی‌ - تاریخی‌ - صنعتی گفت...

زهره عزیز،
اشارتی بجا و زیبا " به او بالیدن چه آسان و چون او زیستن چه مشکل"
موفق و پیروز باشید.